• صفحه نخست
  • آرشیو مطالب
  • نسخه موبایل
  • تماس با من

ترا من چشم در راهم


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

داستان قورباغه ها

موضوع: شعر و داستان نظرات: 0

منوچهر احترامی داستان نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند 87 دیده از جهان فروبست
متن زیر داستان کوتاهی از اوست
cid:image001.gif@01CAE6F2.7A7E6BA0
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده
؟!! می شوند یا دشمنانشان
 



دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ساعت 11:48 AM | توسط: لیلا | چاپ مطلب

"ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمیگردند،

موضوع: شعر و داستان نظرات: 7

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام وسینما بیرون بروم زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد واز بیرون رفتن با من لذت خواهد برد
آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود
ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارداتفاقی ونامنظم به او سر بزنم

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم
مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست
به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم
 او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم
وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود
موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگردازدواجش پوشیده بود
با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد
وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم
و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود
دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود
پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم
هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته
به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رس
یده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم،هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم
وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم
وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم
چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیارسریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم
کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید
یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
 نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام

یکی برای تو و یکی برای همسرت
و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم
 هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست
زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود
 امروز بهتر از دیروز و فرداست


دوشنبه 14 آذر ماه سال 1390 ساعت 3:20 PM | توسط: لیلا | چاپ مطلب

مرد کور

موضوع: شعر و داستان نظرات: 11

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین


پنجشنبه 20 مرداد ماه سال 1390 ساعت 8:08 PM | توسط: لیلا | چاپ مطلب
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • >>


آرشیو

  • » دی 1387 (8)
  • » بهمن 1387 (17)
  • » اسفند 1387 (11)
  • » فروردین 1388 (7)
  • » اردیبهشت 1388 (2)
  • » تیر 1388 (6)
  • » مرداد 1388 (16)
  • » شهریور 1388 (15)
  • » مهر 1388 (6)
  • » آبان 1388 (2)
  • » آذر 1388 (3)
  • » بهمن 1388 (1)
  • » اسفند 1388 (2)
  • » فروردین 1389 (2)
  • » اردیبهشت 1389 (2)
  • » خرداد 1389 (1)
  • » تیر 1389 (2)
  • » مرداد 1389 (6)
  • » شهریور 1389 (2)
  • » مهر 1389 (2)
  • » آبان 1389 (5)
  • » آذر 1389 (3)
  • » دی 1389 (4)
  • » بهمن 1389 (8)
  • » اسفند 1389 (1)
  • » فروردین 1390 (4)
  • » اردیبهشت 1390 (1)
  • » خرداد 1390 (1)
  • » مرداد 1390 (2)
  • » آذر 1390 (1)
  • » بهمن 1390 (1)

لینک های روزانه

  • » اهداء عضو اهدا زندگی
  • » خدمات وبلاگ نویسان جوان
  • آرشیو لینکهای روزانه

لینک ها

  • » فرهاد
  • » مدیر موفق
  • » به سرزمین من خوش آمدید
  • » برای کسی که بیشتر از همه دوستش دارم
  • » life-stinks
  • » اکبری (شیرکلا)
  • » مترسک
  • » عشق یکطرفه(عرفان)
  • » ما زنده به آنیم که آرام نگیریم(محمد جعفری)
  • » کوهنوردان سایپا
  • » آتیلا شیطون بلا امید مامان و بابا
  • » حمید خندان
  • » زندگی سبز
  • » آپدیت نود32
  • » چلبرگ
  • » ماه بالای سر تنهایی است

برگه ها

  • » پدرم در طبیعت

آخرین ارسالها

  • » داستان قورباغه ها
  • » "ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمیگردند،
  • » مرد کور
  • » وصیت نامه داریوش کبیر
  • » شادی
  • » روز معلم مبارک
  • » آرامش ذهنی
  • » قبرس
  • » پدرم سال نو مبارک
  • » سال نو مبارک
  • » باله هایت را کجا گذاشتی
  • » قوانینی که انیشتین فرصت مطرح کردنشان  را پیدا نکرد... !!
  • » شعر دو کاج, یادی از ایام گذشته
  • » شل سیلور استاین ( آرزوهایی که حرام شدند)
  • » لخته خون-سکته
  • لیست کامل عناوین یادداشتها

لوگو

ترا من چشم در راهم

آمار

  • » بازدیدکنندگان: 65171
موضوعات
 خنده بارون (7)    شعر و داستان (29)    جملات قصار (28)    عشقولانه (7)    اصطلاحات (1)    دانستنی ها (14)    دل نوشته ها (20)    تصاویر (4)    روزشمار آرامش (15)    نامه هایم به پدر (15)    اقتباس از (3)